خانه / زنان قهرمان اسلام / شهیده فهیمه سیاری

شهیده فهیمه سیاری

indexفهیمه سیاری

شهیده فهیمه سیاری

از کودکی او بگویید.

نزدیک محرم بود که به دنیا آمد. آن موقع تهران بودیم .تابستان ها می رفتیم زنجان .خیلی بچه درس خوان، با اخلاق و مؤدب و مرتبی بود.یک بار نشد که ما را مدرسه اش بخواهند یا کسی بیاید و ا زاو شکایت کند.هم او و هم خواهرهایش خودشان می رفتند مدرسه ، می آمدند و درسشان را می خواندند.تابستان ها او را می گذاشتم کلاس.در ظرف یک تابستان ، همه قرآن را یاد گرفت.خانم معلمش می گفت:”والله من درس ندادم.خودش خواند.من فقط قرآن راخواندم و او گوش کرد و یاد گرفت. ” خیلی باهوش بود.

درتهران او را کلاس گذاشتید یا در زنجان؟

ما دیر آمدیم زنجان.اول نظری بود که آمدیم زنجان.در تهران او را به جلسات دینی می بردم. خانم اسکندری به او درس می داد.جمعه ها می رفت حسینیه .هفت چنار می نشستیم.موقع تعطیلات و جمعه ها می رفت آنجا.

ازدرس خواندنش می گفتید؟

توی زنجان کلاس ریاضی فیزیک برای دخترها نبود و توی مدرسه پسرانه امیر کبیر، کلاس برای دخترها گذاشته بودند. فهیمه خیلی ناراحت بود . می گفت که دخترها رعایت نمی کنند. تا توی تهران بودیم، اصلا نفهمیدیم چطوری درس خواند، اما آن سال خیلی ناراحت بود و من پشیمان شدم که چرا اینها را آوردم زنجان. می گفتم ، “چرا این قدر ناراحتی؟ ” می گفت من مثل همیشه زحمتم را می کشم ولی پسر استاندار زنجان توی کلاس ماست و معلم ها هرچه نمره خوب است به او می دهند و نمره مرا درست نمی دهند.”هنوز هم که هنوز است وقتی به یادش می افتم، ناراحت می شوم .همه اش به خودم می گفتم این چه کاری بود کردم؟ به خاطر فامیل آمدم زنجان، ولی این بچه خیلی اذیت شد. سال بعد رفت مدرسه آذر و دیپلمش را گرفت. بعد رفت کنکور داد و نمره هم آورد، ولی گفت که می روم قم الهیات بخوانم. خدا رحمت کند آیت الله مشکینی که آمدند زنجان،دخترها را خیلی تشویق کردندکه درس دینی بخواند.بالاخره هم فهمیه رفت قم.

در تظاهرات انقلاب شرکت می کرد؟

بله ، از قم اعلامیه می آورد و به مسجدهای زنجان می رفت. من هم با او می رفتم. بعد از انقلاب هم تابستان ها می رفتیم جهاد برای دروی گندم.

به مردم رسیدگی می کرد؟

خیلی، اخلاقش خیلی خوب بود..هرچه برای خودش می خواست، برای مردم هم می خواست.چه خوراک ،چه لباس، چه علم، هر چه را که خوب بود برای همه می خواست.خیلی مهربان و صبور بود. خیلی از او راضی بودم .یک بار دعا کردم که :”خدایا؛ بهترین مقام را به او بده” . حالا من توی دعایم ،منظورم این دنیا بود، نگو دعای من طوری مستتجاب شد که هم دنیا رابرد ، هم آخرت را .

از همان وقتی که مدرسه می رفت ،یک جور دیگر بود.یک بار فرح می خواست بیاید مدرسه شان .مدیرمدرسه به فهیمه گفته بود که لباس مرتب و منظم بپوش و بیا جلوی او خیر مقدم بگو. فهمیه زیر بار نرفت آمد خانه و گفت، مثلا می خواهدچه کارم کند؟ اخراجم می کند؟ بکند ! نمره انضباطم را صفر می دهد؟بدهد.

شما راهنمایی اش می کردید یا خود دنبال این کارها می رفت؟

خودش می رفت .من اخلاقم تند بود .می آمدم خانه و ناراحت بودم که فلانی فلان حرف را به من زد. من می خواستم جوابش را بدم . چرا ندادم؟ او می نشست و مرا نصیحت می کرد که ، شما هیچ وقت جواب ندهید .خدا خود ش جوابش را می دهد. شما خودت را کوچک نکن. امتحان هم کردم ، دیدم راست می گوید.

چه جوری این چیزها را یاد گرفته بود؟

از خدا.هر جا می رفت خدا را یاد می کرد. می رفتیم باغ و گردش ، او فکرش اصلا دنبال کارهایی که بقیه می کردند نبود.همه اش می گفت :”مامان! ببین خدا چقدراین درخت ها و طبیعت را قشنگ آفریده .ببین آب چقدر قشنگ است”. هر چه زیبایی می دید، یاد خدا می کرد. یکی از فامیل ها ی ما بود که سردرد دائمی داشت به او گفت: “قول بده که نمازت را بخوانی ، سردردت خوب می شود. او همین کا ر را کرد و آمد و گفت خوب شدم . قرآن زیاد می خواند واینها را از قرآن یاد می گرفت. هنوز مدرسه قم نرفته بود که این چیزها را بلد بود.یک بار رفتیم باغ ، یک عده آمدند و نزدیک ما نشستند و نوارهایی گذاشتند که ما را ناراحت می کرد. فهمیه بلند شد و رفت کمی با آنها حرف زد. نمی دانم به آنها چه گفت که بی سروصدا و بدون بحث ، ضبطشان را خاموش کردند، ما اصلا نفهمیدیم به آنها چه گفت. من همه اش می گویم کار خداست .او یک بنده پاک خدا بو د که آمده بود مدت کوتاهی توی این دنیا پیش ما باشد و بعد برود .تابستان یا تعطیلات که می آمد زنجان، یک دقیقه هم خانه نمی ماند و دائما از این مسجد به آن مسجد و از این کتابخانه به آن کتابخانه میرفت. هیچ دوست نداشت آدم ها با هم قهر باشند و سعی می کرد همه را با هم آشتی بدهد. گاهی اوقات که دنبال کارهایش می رفت و شب دیر می آمد، من خیلی ناراحت می شدم و اخم می کردم همین که در را باز می کردم و خنده اش را می دیدم، ناراحتی از یادم می رفت و هیچ حرفی نمیزدم.خیلی خوش اخلاق بود.خیلی هم با سلیقه بود. همه چیزش نمونه بود .آن قدر قشنگ گلدوزی می کرد که حظ می کردم .همه کارها را خوب انجام می داد.برای خودش هم یک جانماز گلدوزی کرده بود که از من خواستند و دادم به آنها که بردند گذاشتند توی موزه .

شما این کارها را یادش داده بودید؟

نه والله .من خودم اصلا بلد نیستم.توی مدرسه یاد گرفته بود .

قبل از ینکه بخواهد به کردستان برود به شما خبرداد؟

ما میدانستیم که دارد درس میخواند و ناراحت بودیم که دارد به کردستان می رود.می گفت:”من به آنها کاری ندارم ، دارم میروم به بچه ها درس بدهم که راه پدر و مادرشان را نروند.” بعدا فهمیدیم که او خودش می دانست دارد راه شهادت را می رود.شهید قدوسی به او گفته بودندکه “دَرسَت حیف است؛ادامه بده ” فهمیه گفته بود، شما در مقابل شهادت، چه چیزی به من می دهید؟ شهید قدوسی گفته بودند ، دخترم ! من دیگر با توحرفی ندارم . راهت را انتخاب کرده ای و برو” ما ناراحت بودیم که پسر بزرگ نداریم که برود جبهه .من پشت سر هم صاحب سه تا دختر شدم و توی فامیل به من سرکوفت میزدند.فهیمه خیلی ناراحت می شد و می گفت، پسر ودختر چه فرقی دارند؟ هر کسی در هر جا که توان دارد می تواند خدمت کند.” پدرش خیلی ناراحت بود و می گفت، یک وقت او را اسیر می گیرند یا بلایی سرش می آورند و آبرویمان می رود.فهیمه می گفت:”ناراحت نشوید ، نه تنها آبرویتان را نمی برم که مایه سرافرازی شما هم می شوم . ” یک بار هم یک خانمی آمده بود سر قبرش ما پرسیدیم :”به چه مناسبت آمده ای؟ “گفت :”قبلا یک بار آمدم سر قبر این شهید وتوی دلم گفتم:”یعنی چه ؟ دختر را چه به این کارها ؟ ببین قضیه چی بوده که این رفته آنجا . ” شب او را خواب دیدم که ذهن مرا نسبت به حقیقت آگاه کرد”آمده بود سر قبر که از اوحلال بودی بطلبد. یک بار آمد خانه و پرسید :”مامان ! غذا چه داریم ؟ گفتم ، سبزی پلو ماهی داریم.” گفت :”می شود از آن به یک نفر بدهی؟ “و یک اسمی را یاد آوری کرد. گفتم :”دختر! خدا خیر دنیا و آخرت به تو بدهد که یادم آوردی .”غذا را کشیدم و برای یکی از همسایه ها که زن فقیری بود و سه تا بچه یتیم داشت، بردم. دائما فکر و ذکرش دنبال این چیزها بود. دل خیلی مهربانی داشت.

خبر شهادتش را چگونه به شما دادند؟

یک روز پنجشنبه نشسته بودم توی خانه، فریبا آمد و گفت از سپاه گفته اند بیایید. یکی از دوستان فریبا هم همراهش بود.پرسید ، “شما نمیآیی؟”گفتم :”چرا “بلند شدم و همراهشان راه ا فتادم .وسط راه ، گفتم من نمی آیم . ، می روم سرخاک شهدا.شما بروید. آنها رفتند و من رفتم دیدم دارند شهید کوهساری را دفن میکنند.نشستم و نگاه کردم و بعد به خودم گفتم مرا ببین همین طور ایستاده ام و اینها را تماشا می کنم . اگر مادر شهید نیستم، دست کم با اینها همراهی که می توانم بکنم. “وقتی برای آن شهید اشک ریختم، دلم سبک شد و با خودم گفتم ، ما که از خانواده شهید نیستیم ، دست کم برای شهید گریه کنیم. برگشتم خانه و دیدم فریبا آمده .پرسیدم چه خبر بود؟ گفت به ما گفتندکه فهیمه زخمی شده .گفتم این طور نیست فهیمه شهید شده. انگار به دلم برات شده بود. کردستان شلوغ بود و نمی توانستند جنازه را بیاورند. من نگران بودم که از تلویزیون خبر را پخش کنند و پدر و برادر فهمیه که خبر نداشتند، یکه بخورند .برادرش علیرضا هم خیلی کوچک بود و به فهمیه علاقه داشت درست مثل یک مادر و فرزند بودند. به قدری از شهادت فهیمه ناراحت شد که از آن زمان تا به حال به هیچ کس درباره فهمیه حرف نزده است. خلاصه با خودم گفتم یک جوری باید موضوع را به پدرش بگویم .وقتی آمد خانه و دید که من چشم هایم قرمز است و گریه کرده ام، کم کم به او فهماندم که فهیمه شهید شده است….

(یادمان شهدای زن ،شماره ۲۷، بهمن ۱۳۸۶)

 

 

 

درباره admin

و ما رأیت منه الا جمیلا... (حضرت زینب علیها السلام)همه جا همچون کوهی استوار خود را آماده کرده تا فرمان مطاع امام زمان خود را انجام دهد و بی دریغ در راه اطاعت او فرمان برداری کند و خدا می داند آن لحظه آخری که برادر را برای رفتن به میدان شهادت بدرقه می کند با چه نیروی عجیبی خو را نگه می دارد و چگونه استقامت و بردباری از خود نشان می دهدکه امام حسین علیه السلام اسراری را به او می گوید ...(نگاهی کوتاه به زندگانی زینب کبری-سید هاشم رسولی محلاتی)

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود

رفتن به بالا