خانه / ریحانه / ارزش زن / پاسداری از ارزش زن به قیمت جان

پاسداری از ارزش زن به قیمت جان

images22

 

 

 

 

 

 

 

پاسداری از ارزش زن به قیمت جان

مدرسه شاهپور شیراز

شب جمعه روزی از روزهای فروردین ماه ۱۳۱۴ در مدرسه شاهپور شیراز،‌ جشنی برپا شد. جشنی به همت علی‌اصغر حکمت- وزیر معارف وقت- که نشان می‌داد زمینه‌سازی‌ها در حال انجام است.

پس از اجرای چند سخنرانی، ‌نوبت رسید به همان زمینه‌سازی زیرپوستی و تدریجی.

به همین دلیل عده‌ای دختر جوان روی سن ظاهر شدند و به ناگهان بُرقع‌هایشان را برداشتند. صحنه ایجاد شده، ‌حاضرین در جلسه را شگفت‌زده کرد، ‌حتی عده‌ای معترضانه مجلس را ترک کردند و این خبر مثل توپ در فضای شهر شیراز ترکید. فردای آن روز در مسجد جامع وکیل، ‌اجتماع بزرگی برپا شد. «سید حسام‌الدین فالی»، ‌روحانی شیرازی، ‌بر منبر رفت و رفتار وقیحانه دیروز حکومت را محکوم کرد؛  البته که نتیجه روشن بود، ‌دستگیری فالی. بقیه هم حساب کار دستشان آمد که شاه، ‌برای اجرای اوامر مترقیانه‌اش حاضر است از روی جنازه مردم هم رد شود.

میدان جلالیه تهران

شاید دو ماهی بیشتر از اقدام شگفت‌انگیز حکومت در مدرسه شاهپور نگذشته بود که دولت مردان، ‌دستور پخت آش دیگری را دریافت کردند، البته این بار با یک وجب روغن بیشتر. این دفعه محل اجرای نمایش جدید حکومت، ‌میدان جلالیه تهران بود. جشنی که اکثر دختران طبقات مرفه تهران،‌ کارت دعوت آن را دریافت کردند؛‌ البته شرط حضور در جشن، ‌ظاهرشدن در انظار عمومی بدون پوشش مرسوم بود. خواسته‌ای که کم و بیش از طرف این دختران اجابت شد. رئیس الوزرا «ذکاء‌الملک»‌ هم در این جشن حضور داشت و نطق مفصلی هم به سمع و نظر دختران رساند و صراحتاً تأکید کرد که «…امر همایونی بر کشف حجاب است و ما علیه مخالفین به شدت و حِدَّت اقدام خواهیم کرد…» و از این جور حرف‌ها… اگر چه کسی فکرش را نمی‌کرد « به شدت اقدام کردن»‌ یعنی یک کشتار تمام عیار.

حکمت هم طبق معمول خاطرنشان کرد که اعلی‌حضرت میل دارند که «طبقه نسوان به آن درجه از کمال و ترقی برسند که با نسوان کشورهای راقیه برابر باشند.»

برای مشهد زود است

همه چیز در ظاهر، ‌به خوبی و خوشی و میمنت در حال انجام بود و کوچک‌ترین صدای مخالفی با سرعت و شدت خفه می‌شد. اما اتفاق عجیب‌تری در راه بود. آن هم در شهر مذهبی مشهد. «محمد ولی خان اسدی»‌- متولی باشی استان قدس رضوی- فکرش را هم نمی‌کرد که این کلاه فرنگی برایش این همه دردسر بسازد. بعد از سال‌ها خدمت در مشهد، ‌فهمیده بود که برای انجام تغییراتی از این دست در شهرهای مذهبی باید دندان روی جگر گذاشت. برای همین قبل از اتمام ضرب الاجل تعویض کلاه، ‌نامه‌ای برای شاه نوشت: ‌«… چون مشهد شهر مذهبی است و کلاه شاپو مخصوص فرنگی‌هاست، ‌فعلاً مردم مشهد را در استفاده از کلاه آزد بگذارید.»

اما همین گزارش آتویی شد در دستان دشمنان قسم خورده‌اش. برای همین وقتی شاه، ‌نظر« پاکروان»، ‌استاندار خراسان و «مطبوعی» ‌-فرمانده لشکر- را جویا شد، آنها درست خلاف آنچه اسدی ادعا کرده بود را گزارش دادند و موقع را برای اجرای طرح مناسب خواندند. شاه هم خیال بَرَش داشت که لابد این اسدی است که قصد دارد موش بدواند در اجرای اوامر ملوکانه.

آیت الله به تهران می رود

علمای مشهد که هرچه به ضرب‌الاجل تغییر کلاه نزدیک‌تر می‌شدند نگرانی‌شان بیشتر می‌شد،‌ در منزل « آیت‌الله یونس اردبیلی»‌ جمع شدند تا چاره‌ای بیندیشند. دست آخر تصمیم بر این شد که «آیت‌الله حاج حسین قمی»‌ برود تهران و آنجا شخصاً با شاه صحبت کند، ‌شاید کارگر افتد. شیخ قمی به تهرا ن آمد، اما پایش به زمین نرسیده در باغ سراج الملک شاه عبدالعظیم،‌ یعنی محل اسکانش حصر خانگی شد و ممنوع الملاقات. اصرارهایش هم برای ملاقات با شاه اثر نکرد. بازداشت خانگی آیت‌الله، ‌داغ تازه‌ای بر دل مردم مشهد گذاشت و مردم در مسجد گوهرشاد، ‌به اعتراض تجمع کردند، هم اعتراض به کلاه بود و هم اعتراض به اهانت به عالم خوش نام شهرشان،‌قصه تازه داشت رنگ و بوی دیگری می گرفت…

دستگیری بهلول و مقاومت مردم

«محمد تقی بهلول»‌ آن روزها تازه از گناباد به مشهد آمده بود. وقتی در گیرودار تجمع، ‌از ماوقع مطلع شد، ‌رهبری معترضین را به دست گرفت و مردم را به مقاومت تشویق کرد. حرف‌هایی که روی منبر به مردم می‌زد بسیار اثر گذاشت و رفته رفته بر تعداد جمعیت افزوده می‌شد. ترس در دل شهربانی‌چی‌ها افتاده بود. اوضاع را لحظه به لحظه به مرکز تلگراف می‌کرند. وقتی دستور دستگیری بهلول رسید،‌ مردم مانع شدند.. .حتی وقتی اسدی عصر ۱۹ تیر ماه ۱۳۱۴ او را در کشیک خانه بیرون کشیدند و بردند روی منبر. کم کم مردم ولایات مختلف که در صحن‌ها می‌خوابیدند، ‌به متحصنین اضافه شدند. چه کسی توی آن بلبشو فکر می‌کرد ‌شاه، ‌فردای آن روز، ‌برای اجرای فرمان مترقی خود،‌ حرمت حرم را می‌شکند و جنازه روی جنازه می‌چیند؟

مسجد فتح شود، ‌به هر قیمتی

تحصن باز هم ادامه یافت. نائب‌التولیه هر چه کرد نتوانست غائله را بخواباند، کار حسابی بالا گرفته بود. چه کسی می داند، ‌شاید اسدی هم بدش نمی‌آمد به واسطه این شلوغی، ‌هشداری که قبل‌تر به شاه داده بود به اثبات برسد. دو روز بعد از آغاز تحصن، ‌بیرون از حرم هم اتفاقاتی روی داد که خشم مردم را بیشتر کرد، دستگیری هشت تن از روحانیون شهر.

سرانجام دستوری که نباید می‌رسید، ‌رسید: «حتی اگر ده هزار نفر هم کشته شوند؛ امشب آستانه و مسجد باید فتح شود.» جای هیچ چون و چرایی هم نبود ‌چون دستور را شاه شخصاً ابلاغ کرده بود. قبل از انجام عملیات، ‌نظامی‌ها عده‌ای از سرشناسان را با ترفند از جمعیت متحصن خارج کردند تا مبادا ریخته‌شدن خون آنها برایشان شّر شود و مردم به خون‌خواهی آنها قیام دوباره‌ای راه بیندازند. ماندند مردم عادی که عمومً هم خاوری‌های اطراف مشهد بودند؛‌ گویا شاه برای اجرای تمایلات همایونی اش،‌ مقداری خون لازم داشت… .

خون مردم برای ترقی مردم

«پیتر آوری»‌ نوشته: ‌«نیروهای ارتش که مجهز به مسلسل بودند، ‌به داخل مسجد هجوم بردند.» حرم توسط نظامی‌ها و تجهیزات‌شان،‌ از هر طرف محاصره شد و ناگهان صدای تیراندزای صحن مسجد را پر کرد و بعد از آن از هر گوشه و کنار، ‌صدای ضجه و ناله و فریاد کمک خواهی به آسمان رفت. یک ساعتی طول کشید تا مسجد فتح شد و نظامی‌ها آن را تحت کنترل خود گرفتند. گفته‌اند که آمار درستی از کشته شده‌ها در دست نیست. همه رعایایی بودند گمنام، ‌زائرانی از ولایات، ‌که بعد از فتح مسجد،‌ کشته و زخمی‌شان را جمع کردند و در یک گور دسته جمعی دفن کردند.

صدر نوشته: «کشتار، ‌بی‌رحمانه بود و مقتولین زیاد،‌ و دیورهای مسجد و مقصوره تا بالا به خون ملوث.» بعد از فاجعه مشهد، ‌سایه وحشت بر همه شهرهای ایران افتاد و دیگر از هیچ شهری صدایی به اعتراض برنخواست. بهلول را هم در همین اوضاع وخیم، ‌فراری دادند.

و حتی قربانیان دولتی ترقی

فاجعه مشهد به همین نقطه ختم نشد. لازم بود تا شاه ثابت کند که برایش فرقی نمی‌کند چه کسی مقابل برنامه‌هایش ایستاده، مردم عادی یا اسدی نایب‌التولیه، ‌کسی که به قول نماینده بیرجند در مجلس ملی« از عواید آستانه سهمی سنگین در عمران و آبادی مشهد داشت. هما ن کسی که در هزاره فرودسی،‌ رضاشاه،‌ زن و دختران خود را در خانه او سکنی داد. هم او که یکی از پسرانش نماینده مجلس بود و یکی، داماد فروغی رئیس الوزرا…»

حتی پا در میانی فروغی هم راه به جایی نبرد و بدتر باعث شد از آتش خشم شاه بردامن او هم اخگری بیفتد و نه تنها حکم اعدام اسدی را ذره‌ای تخفیف نداد؛ ‌بلکه منجر به برکناری خود فروغی هم شد. یعنی هم سر اسدی بر بالای دار رفت و هم فروغی خبر استفعای خودش را در روزنامه خواند: « فروغی رئیس الوزرا به واسطه علت مزاج استیفای خود را به پیشگاه اعلی حضرت همایونی تقدیم نموده است.»

(الهام یوسفی، زن روز، گزارشی کوتاه از کشف حجاب رضاخانی)

 

درباره admin

و ما رأیت منه الا جمیلا... (حضرت زینب علیها السلام)همه جا همچون کوهی استوار خود را آماده کرده تا فرمان مطاع امام زمان خود را انجام دهد و بی دریغ در راه اطاعت او فرمان برداری کند و خدا می داند آن لحظه آخری که برادر را برای رفتن به میدان شهادت بدرقه می کند با چه نیروی عجیبی خو را نگه می دارد و چگونه استقامت و بردباری از خود نشان می دهدکه امام حسین علیه السلام اسراری را به او می گوید ...(نگاهی کوتاه به زندگانی زینب کبری-سید هاشم رسولی محلاتی)

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود

رفتن به بالا