زندگی…نفس….

بسم الله الرحمن الرحیم

من سکینه (آذر) اصغری همسر آزاده و جانباز شهید مرتضی اصغرنژاد هستم. ما سال ۶۹ با هم ازدواج کردیم. اون موقع من ۱۶سالم بود و ایشون ۲۵ ساله.

ما زندگیمون روخیلی ساده و بی تکلف شروع کردیم. ازهمون ابتدای ازدواجمون سخت کار می کرد و آدم سخت کوشی  بود. هر روز بعد از کارش برای کمک به پدرامون، که کارشون کار کشاورزی بود، می رفت. کم می خوابید و زیاد کار می کرد. همیشه در جواب مادرش که بهش اصرار می کرد استراحت کن می گفت: ” الان که جوونم باید برم کمک”. من هم قناعت رو از خونه ی پدرم با خودم آورده بودم، زندگیمون سختی داشت ولی تحمل می کردم و می ساختم.

خوش اخلاقی و شوخ طبعی از خصوصیات بارزش بود. همیشه می خندید و می خندوند. وقتی من ناراحت بودم اینقدر می گفت و می خندید که من از اون حال در بیام.

برای پدر و مادرش احترام زیادی قائل بود. هیچ وقت حرفی رو حرفشون نمی آورد. پدرش هم خیلی زیاد دوستش داشت و بعد شهادتش خیلی براش دلتنگی می کرد.

وقتی اختلاف نظری بین من و مادرش پیش می آومد جوری عمل می کرد که کینه ای ایجاد نشه. بلد بود چطوری ما رو آروم کنه.

بین اطرافیان و فامیل اگه اختلافی پیش می اومد، پا در میانی می کرد و بانی خیر می شد و صلح و آشتی رو برقرار می کرد، من روهم تشویق می کرد به این کار. رفت و آمد رو دوست داشت و خودش هم  اهل رفت و آمد بود.

علاقه ی زیادی به من و پسرم داشت. هروقت از خونه بیرون می رفت، به بهانه های مختلف بر می گشت. بعدها در زمان بیماریش به من گفت دلیل اومدن های مداومم به خونه، دلتنگی برای تو و پسرم بود. در مورد تربیت بچه، خیلی حساس بود. وصیت کرده بود که بچه رو با ایمان و مؤدب بار بیارم و خوب تربیتش کنم. در زمان حیاتش هم خودش توی این کار، بهم کمک می کرد و جاهایی که لازم بود راهنماییم می کرد.

از دوران اسارتش برام تعریف می کرد که چه سختیهایی کشیده بودند. همه چیز کم بود. به هر بهانه ای کتک می خوردند. آب و غذا رو قطع می کردند و عزاداری برای امام حسین(ع) توی ماه محرم رو ممنوع می کردند اگه هم می فهمیدند شکنجه می کردند.

برام تعریف کرده بود که توی آخرین حمله ای عراق به ایران، قبل از اسارتش توی خط اول بودند که یه موجی اومد و اینو پرتش کرد، کمرش به یه صخره خورده بود. یکی دو روز بعدش اسیر میشه. از اون به بعد کمر و پاش همش درد می کرده منتهی توی اسارت دکتری نبوده که معالجش کنه، اینم خیلی بهش اهمیت نداده.۴ ماه بعد ازدواجمون فهمید که مشکلش جدیه.

دوران مریضیش خیلی سخت بود. تمام روز و شبش شده بود درد و عذاب. سخت تر از همه واسش این بود که نمی تونست پسرشو بغل کنه، آخه وقتی حالش خوب بود یکی از چیزایی که خیلی دوست داشت بغل کردن پسرمون بود اونو خیلی دوست داشت. توان رو پا ایستادن رو نداشت. بیشتر از خودش، نگران ما بود. از من عذر خواهی می کرد و می گفت من اگه می دونستم مریضم تو رو اینجوری گرفتار خودم نمی کردم. می گفتم تو که نمیدونستی مریضی، شاید حکمت خدا بوده که من بمونم، شاید یه اجری اون دنیا پیش خدا داشته باشم. من خودم ازش پرستاری می کردم. اینقدر بهش آمپول و سرم زده بودم  که دیگه جونی نداشت. هر روز لاغرتر می شد. تمام بدنش زخم شده بود. دوران خیلی سختی بود…

روز شهادت امام رضا(ع) شهید شد. ۱۳ اردیبهشت ۷۲٫

بعد از شهادتش وقتی یه جاهایی تو زندگی خیلی مستأصل می شدم مثلاً بخاطر بچه مون که کوچیک بود، می اومد تو خوابم و منو آروم می کرد. الانم هر وقت که ناراحتم و گیر می کنم میرم سر مزارش و بهش میگم، اونم کمکم می کنه .

جهت شادی روح بلند و رفیع شهدا صلوات

درباره admin

و ما رأیت منه الا جمیلا... (حضرت زینب علیها السلام)همه جا همچون کوهی استوار خود را آماده کرده تا فرمان مطاع امام زمان خود را انجام دهد و بی دریغ در راه اطاعت او فرمان برداری کند و خدا می داند آن لحظه آخری که برادر را برای رفتن به میدان شهادت بدرقه می کند با چه نیروی عجیبی خو را نگه می دارد و چگونه استقامت و بردباری از خود نشان می دهدکه امام حسین علیه السلام اسراری را به او می گوید ...(نگاهی کوتاه به زندگانی زینب کبری-سید هاشم رسولی محلاتی)

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود

رفتن به بالا